اسکندر سرداری داشت به نام هفس تیون که همسن و دوست صمیمی اش بود و بسیار عزیزش میداشت. در مراجعت از هندوستان هنگامی که ارتش او در نزدیکی همدان به استراحت پرداخت و اسکندر برای آنان به منظور تفریح ، جشنها و نمایشهای ترتیب داده بود ، هفس تیون از فرط میگساری و زیاده روی در غذا مریض شد و چون پرهیز نگاه نمیداشت، جان سپرد.
خبر فوت دوست اسکندر بر او بسیار ناگوار آمد و چنان در خشم شد که فرمان داد پزشک مخصوص او را به صلیب بکشند. تشییع جنازه ای بسیار مجلل برای دوست فقید خود ترتیب داد و چون غیبگویی برای خوش آیند اسکندر گفت که دوست درگذشته، به درجه نیمه خدایی ارتقا یافته و چنین ارتقایی مستلزم قربانهایی شایسته است ، اسکندر به شهر کوسیان حمله برد و پس از تسلیم اهالی شهر، فرمان داد که 7 هزار گروگان و اسیر را شبانگاه سربریدند و بدین نحو برای تجلیل خدای جدید، قربانی انسانی معمول داشت.
پلوتارک مورخ یونانی که نسبت به اسکندر احترامی وافر داشته این عمل زشت را به صراحت در تاریخ خود مینویسد. کنت کورت مورخ دیگر با وجود تمجید زیادی که از اسکندر می نماید و صفات برجسته اش را می شمارد میگوید:
تمام صفحات اسکندر از جهت شهوتی که او به باده نوشی داشت کدر می شود. اسکندر اولین کسی بود که به درخواست تائیس زن بد عمل، آتش به کاخ تخت جمشید انداخت . مقدونیها از مسرت سرشار گشتند و خوشحال بودند از اینکه چنین شهری نجیب به دست او در میان عربده و مستی نابود شود

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

    تماس با ما: 02188537383